
چقدر دلم خواستامروز صبحوقتی از خواب بیدار شدموقتی پتو را کنار زدموقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشستدستم را دراز کنم و گوشی را بردارمدوباره پتو را روی صورتم بکشمو با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای،از آن پیام های دستوری"که تمام کارهای در زمان حاضرت را کنسل کنکه دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم...که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!"تا با همان حالتِ خواب آلودلبخند رویِ صورتم بنشیندو به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... .اما راستش را ب...
ادامه مطلب
چقدر دلم خواست امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم وقتی پتو را کنار زدم وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم دوباره پتو را روی صورتم بکشم و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای، از آن پیام های دستوری "که تمام کارهای امروزت را کنسل کن که دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم... که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!" تا با همان حالتِ خواب آلود لبخند رویِ صورتم بنشیند و به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... . اما راستش را بخواهی گوشی را برداشتم پتو را هم رویِ صورتم کشیدم اما خبری...
ادامه مطلب
آدم یک روز چشم هایش را می بندد و دست هایی را می گیرد، با چشم های بسته سعی می کند همه چیز را فراموش کند، با چشم های بسته حرف می زند، می خندد، راه می رود، و در آخر با چشم های بسته سقوط می کند! پس از آن چشم هایش را باز می کند، با چشم های باز راه می رود اما دیگر سقوط نمی کند، با چشم های باز کم حرف می زند، کم می خندد، و همه چیز را مو به مو به یاد می آورد، اما با چشم های باز دیگر می ترسد که دست هایی را بگیرد، می ترسد......
ادامه مطلب