خرید بک لینک
چقدر دلم خواستامروز صبحوقتی از خواب بیدار شدموقتی پتو را کنار زدموقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشستدستم را دراز کنم و گوشی را بردارمدوباره پتو را روی صورتم بکشمو با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای،از آن پیام های دستوری"که تمام کارهای در زمان حاضرت را کنسل کنکه دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم...که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!"تا با همان حالتِ خواب آلودلبخند رویِ صورتم بنشیندو به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... .اما راستش را بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد یزدانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 16:30

یادم می آید یکسال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخواهم از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا... گفتم باشد، گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا... قبول کردم... تهیه! از زمان آیندهی آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار میشدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا می دادم... خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج می کردم و خودم گشنه میماندم... درک نمی کردم چرا روزهایی که من خوابم می آمد یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمی داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد یزدانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 16:30

شاید تنها نوشتن باشه که بتونه آرومم کنه بعد این همه وقت میخوام که باز بنویسم که باز نگاه کنم به اطرافم که باز فریاد بکشم با قلمم که فریادم تو تنهایی هام برای خودم باشه شاید این بار نوشتنم نه برای دردها و غم ها که شاید بتونم فریادی باشم برای حقیقت زندگی خودم که یادآوری کنم به خودم من هم باید برگردم به زندگی به عشق به نوشتن به خوبی ها این بار میگم اما شاید نه از دردها نیاز دارم که برگردم به خودم هرچی که بود گذشت تلخ گذت سخت گذشت بد گذشت اما زمان همه چیزو در خودش مخفی کرد به قول دکتر عطاری تمام خاطرات هست اما بغچه پیچ شده تو یه صندوقچه و یه گوشه از مغز باقیه گفت شاید روزی که دخترت هم این شکست ها رو تجربه کنه توهم باهاش درد بکشی گفت یه زخم خوب میشه ولی جاش میمونه تا یادت باشه کجای زندگی چه اشتباهی کردی و چه بدی هایی در حقت شد اما فقط اونوقته که میتونی محکم باشی بگی من هستم پس زندگی میکنم با تمام سختی هاش من باید بلد بشم باز نوشتن و باز زیبا نوشتن رئ باید بلد باز پیدا کردن واژه ها رو و جمله ها رو و این بود اولین قدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد یزدانی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 20:20

یادم می آید یکسال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخواهماز من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا... گفتم باشد، گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا... قبول کردم... خرید! از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار میشدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا می دادم... خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج می کردم و خودم گشنه میماندم... درک نمی کردم چرا روزهایی که من خوابم می آمد یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمی داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می گذاشت... یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت می زد و خودش را به قفس میادامه مطلب

برچسب: تلنگر, نویسنده: میلاد یزدانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:37


"چوب خدا"
شاید همان بغضی باشد
که دخترت سالها بعد می خورد....
و تو در عمق چشمانش خاطره تلخ رفتنت را می ببینی...
تو را نمیدانم اما...
من به خدایی که آن بالاست عجییب معتقدم...


#یگانه_حقپرست

برچسب: چوب,خدا, نویسنده: میلاد یزدانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:37

چقدر دلم خواست امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم وقتی پتو را کنار زدم وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم دوباره پتو را روی صورتم بکشم و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای، از آن پیام های دستوری "که تمام کارهای امروزت را کنسل کن که دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم... که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!" تا با همان حالتِ خواب آلود لبخند رویِ صورتم بنشیند و به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... . اما راستش را بخواهی گوشی را برداشتم پتو را هم رویِ صورتم کشیدم اما خبریادامه مطلب

برچسب: امروز صبحانه چی بخورم,امروز صبح که ازخواب بیدار شدم,امروز صبحانه من تو بودی,امروز صبح,امروز صبح که ازخواب بیدار شدی,امروز صبح سوم بی تو,امروز صبح مرتضی پاشایی,صبح امروز کاملا تلخ است,صبح امروز روزنامه,صبح امروز قزوین, نویسنده: میلاد یزدانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 8:31

آدم یک روز چشم هایش را می بندد و دست هایی را می گیرد،

با چشم های بسته سعی می کند همه چیز را فراموش کند،

با چشم های بسته حرف می زند، می خندد، راه می رود،

و در آخر با چشم های بسته سقوط می کند!

پس از آن چشم هایش را باز می کند،

با چشم های باز راه می رود اما دیگر سقوط نمی کند،

با چشم های باز کم حرف می زند، کم می خندد،

و همه چیز را مو به مو به یاد می آورد،

اما با چشم های باز دیگر می ترسد که دست هایی را بگیرد، می ترسد...

برچسب: تو باعث شدی من تحمل کنم,تو باعث شدی عاشق بشم من ازت ممنونم,تو باعث شدی عماد,تو باعث شدی,تو باعث شدی عاشق بشم,تو باعث شدی زندگی سرد شه,آهنگ تو باعث شدی از عماد,آهنگ تو باعث شدی من تحمل کنم,اهنگ تو باعث شدی عماد,دانلود تو باعث شدی من تحمل کنم, نویسنده: میلاد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 13:15

تو نیستی که ببینی ،

چگونه عطر تو

در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو

در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو

در زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است....

برچسب: فریدون مشیری,فریدون مشیری ویکی پدیا,فریدون مشیری دوستی,فریدون مشیری ریشه در خاک,فریدون مشیری pdf, نویسنده: میلاد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 13:15

صفحه بندی